![]() |
![]() |
|
| عشق یعنی . . . |
|
سفره هفت سين در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند. در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است. پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟ سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را ميرزاده عشقي نيز در " نوروزي نامه " در اسلامبول در مسمطي براي آگاهي مردم آن ديار سروده : همه ايرانيان نوروز را از ياد بود کي بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ري بساط هفت سين چينند و بنشينند دور وي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 16:2 توسط کاظم |
|
|
فرا رسیدن ایام محرم و شهادت امام حسین(ع) و یاران با وفایش را به محضر مقدس امام عصر(عج) و تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض مینمایم اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبدِالله غریبانه گریست چشمهای خسته ام در انتظار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:8 توسط کاظم |
|
|
همه ميپرسند : « چيست در زمزمهي مبهم آب؟ « چيست در همهمهي دلكش برگ؟ « چيست در بازي آن ابر سپيد روي اين آبي آرام بلند كه تو را ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال؟ « چيست در خلوت خاموش كبوترها؟ « چيست در كوشش بيحاصل موج؟ « چيست در خندهي جام؟ كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مينگري؟ » ـ نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام نه به اين خلوت خاموش كبوترها ؛ من به اين جمله نميانديشم! من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاك شقايق را در سينهي كوه صحبت چلچلهها را با صبح نبض پايندهي هستي را، در گندمزار گردش رنگ و طراوت را در گونهي گل همه را ميشنوم، ميبينم! من به اين جمله ميانديشم! من به تو ميانديشم! اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو ميانديشم! همه وقت همهجا من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم! تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان. جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب! من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند! اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز. ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير! تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله را تو بگو. قصهي ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من، تنها تو بمان! در دل ساغر هستي تو بجوش! من همين يك نفس از جرعهي جانم باقي ست ، آخرين جرعهي اين جام تهي را تو بنوش!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:51 توسط کاظم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|